محمود بن محمد بن الحسين الأصفهاني
45
دستور الوزاره ( فارسى )
اضعاف آنچه مطمح همّتش بودى عفوا صفوا به وى رسيدى ، و چون ندماى حضرت بحث آن لبث « 1 » كردندى ، گفتى : من لم يجد ليلة على سرور الوعد لم يجد للصّنيعة مطعما * 5 . حكايت - آمده است كه وقتى خالد و پسرش يحيى قصد دار الخلافه داشتند معاذ مسلم * 6 كه سرور حجّاب و پيشرو نوّاب بود در راه بر ايشان رسيد . يحيى از سر اريحيّت دست دراز كرد تا معاذ را مصافحت كند معاذ دست با خود كشيد . خالد گفت موجب انقباض چيست ؟ گفت : كراهيت إعداى « 2 » اتلاف مال را ، نه آخر در حق اين دست و فرط ايادى آن گفتهاند : ( شعر ) لست يحيى مصافحا حين القى * انّنى إن فعلت أتلفت مالى * 7 پس خالد بخنديد و آن ثنا را به دعا مقابل كرد . چنان متبسّم ، هم بدان بيت مترنّم به حضرت خليفه رسيدند . هارون گفت : اين شكر خنده بر كجاست ؟ آن لطيفه ايراد كردند . موجب خوشآمد او گشت و باحث اريحيّت بر نشر عوارف عوايد و لطايف وظايف . و ما احسن ما ذكر فى الامثال الماضية « العاشية تهيّج الآبية » * 8 و از احمد بن طاهر آمده است كه وقتى در موكب يحيى بن خالد مىرفتم و فرصت خلوتى را مترقّب بودم كه سوانح مهمّى چند عرض دارم از ناگاه صيد مقصود در دام افتاد و زحمت « 3 » جمعى كه به دو محفوف و مخصوص بودند منجلى گشت . مركب فرصت را پاشنه زدم به خدمتش راندم ، فصلى از غصّه كه بود بر او خواندم . گفت : در چنين جاى چندين حاجت نيابى ، عرض داشتن سبب تبرّم « 4 » شود . من متشوّر و منقطع بازگشتم . برفور مرا بازخواند و بنواخت و گفت : فارغ باش كه ما سقط غبار موكبى على احد الّا وجب علىّ حقّه * 9 . پس در خدمت هارون رفت ، سى حاجت من كه مجملا گفته بودم مفصّل باز راند و آن مصالح جمله به مناجح پيوست و بر سر آن سى هزار جايزه فرمود زيادة على المراتب ، و للّه درّ القائل حيث يقول : إقتناء المناقب باحتمال المتاعب * 10 حكايت - و همچنين آوردهاند كه در عهد او اديبى فاضل بود از بخت محروم و در دست نوايب حدثان مظلوم . ( شعر ) انّ المقدّم فى حذق بصنعته * انّى توجّه فيها فهو محروم * 11
--> ( 1 ) . لبث : درنگ ، تأخير . ( 2 ) . إعداء : سرايت بيمارى . ( 3 ) . متن : رحمت . ( 4 ) . تبرّم : ملول شدن ، به ستوه آمدن .